Friday, 8 October 2021

بعد این غم،‌این درد، این پوچی چنان به اُرلاندو آمیخته شد

Tuesday, 29 January 2019

البته خودم از همین الان میدونم هیچ شانسی ندارم و نداشته‌ام و نخواهم داشت و اصلا چرا دارم میرم؟ چرا زنگ نمیزنم بگم یک لوزر به درد نخور ترسو‌ام. و در پایان و مثل همیشه برای خودم آرزوی وصل بدرک رو میکنم

Monday, 14 January 2019

Pangong Tso

قبلش همون موقع که بساط پخت و پز رو راه انداخته بودیم بارون اومده بود. با سوز و سرما. ما ولی به کارمون مشغول بودیم. بعد بارون بند اومده بود. بعد رنگین‌کمون زده بود. نه که یه جا تو آسمون یه تیکه رنگین‌کمون زده باشه‌ها، یه کمان کامل رنگی زده بود. بعد آسمون آبی شده بود. زمین پر از خار. دریاچه آبی. ابرها از نوک کوه کنار رفته بودند و جاشون برف نو نشسته بود. بعد غذامون حاضر بود. بعد همونطور که نشستیم توی اون همه رنگ که انگار همه‌ش رو کانترستشونو بالا برده بودند غذا میخوردیم، یه دونه از اون پرنده کوچولوهای دم جمبونک ، از اون سیاه سفیداشون، اومد چند لحظه‌ی کوتاه کنار گوش مچر پر پر زد و رفت. من چی می‌تونستم بگم؟ گمونم زبونم بند اومده بود. 

Sunday, 15 July 2018

والتین والزیتون

گندمزارها تپه ها رو طلایی میکنند و همیشه اون وسط ها چندتا تک درخت خودنمایی میکنند.ایکاش اون تک درختها همه زیتون باشند. طراحهای مد هم رنگ سال رو بذارند گندمی و زیتونی

Sunday, 23 July 2017

مگه میشه اون شب یادم بره. یا اون روز. مگه روزش صد دفعه بم زنگ نزده بود. مگه صد دفعه بش نگفته بودم بیا. مگه خرید نرفته بودم. چی شد پس؟ یه دکمه داشت زد همه چی پاک شد؟ خب به منم بگو چی کار کردی منم همون‌ کارو بکنم همه چی یادم بره.

Monday, 27 February 2017

من از ‌آفتاب فراری‌ام

بدنهامون نم‌داره. خیسه. چسبناکه. منتظریم بارون بزنه.

Friday, 27 January 2017

مرده شورم رو ببرند

من چمه؟ حتمن خوشی زده زیر دلم . ولی اگه دارم مینویسم یعنی حالم بده. چون هروقت حالم بد بوده نوشتم. کاشکی اون دفتری که فری بم داده بود تو نپال گم نمیشد. کاشکی اون دفتری که بعد گم شدن اون اولیه خریدم رو تو هواپیما جا نمیذاششتم. چون وقتی دفتر داشتم بهونه واسه نوشتن بود حتا بعضی وقتها که حالم بد نبود ولی بعد که دو تا دفتر رو به همین راحتی گم کردم گفتم باشه دیگه فقط تو مبایل بنویسم. تو درفت ایمیل که گم نشند. بعد شروع کردم یه سری چرندیات به انگلیسی نوشتم چون الان هر کی یه سفر به داغوزآباد هم بره و بیاد میره تو وبلاگش مینویسه و به یه نحوی ملتی از این کار پول در میارند. چه خیال باطلی که منم آره. من هیچوقت هیچی . من بی خاصیت ترینم. بی خاصیتها مفیدترین کاری که میتونند بکنند خودکشیه بلکه به این نحو غذا و انرژی و کوفت و زهرمارهای دیگه رو هدر ندند. اما چون بی خاصیت و بی فایده اند ( هستم) حتا از عهده ی خودکشی هم برنمیاند (نمیام) حتا جرئتش رو ندارند (ندارم)

Friday, 22 July 2016

از پنجره صداشونو میشنیدم اومده بودن پیش من. پا شدم حتا صورتمو نشستم رفتم پایین استقبال . هوا گرم بود. ساعت نه باید میرفتم سر کار. رفتم سر کار برگشتم پله ها رو دو تا یکی میرفتم بالا میگفتم مامان,  بابا, فری. . تو بیداری  تو خواب

Monday, 14 March 2016

آخرشم سقوط آزاد

قانون اینه که خوب پیش میری تا اینکه یه جا می‌‌افتی دیگه از اون به بعد هر چی‌ پا شی‌‌ هی‌ باز می‌‌افتی

Saturday, 23 January 2016

Sunday, 25 January 2015

چرا من بی قرارم

این همایون با چنان سوزی میگه چرا رفتی چرا من بی قرارم که انگار اونم یه ارلاندو داشته بعد ارلاندوش ولش کرده رفته هنوز بعد دو سال دلش آروم نگرفته

http://youtu.be/ydlLBigOeMM

Wednesday, 24 September 2014

Wednesday, 10 September 2014

به ناچار در گذشته غرق شدیم

یا بعدتر که گذشت آینده آنچنان محو و نامفهوم شد که خیال و رویا هم اثر نکرد  

Tuesday, 9 September 2014

و خبری نیست که نیست

بعدتر که گذشت انگار من دیگه مهم نبودم. مهم فقط این بود که یه خبر خوشُ به یه عده آدم منتظر بدم از نگرانی و اضطراب درشون بیارم

Sunday, 31 August 2014

ما هم به عشقمون می‌گفتیم می‌ویدا

امروز یکی رو دیدم به عشقش می‌گفت انارم.
  آخ انار انار انارم.

Thursday, 28 August 2014

big in Japan

Shall I stay here at the zoo 
Or should I go and change my point of view for other ugly scenes

http://youtu.be/Q06V5Xg5rL0

Monday, 25 August 2014

شایدم دیگه نبینمش

باش که حرف می‌زنم دلم می‌گیره. هی به بهونه شاش می‌رم توالت گریه می‌کنم

Tuesday, 15 July 2014

بعد باد اومد، خاکسترها رو برد

درست وقتی همه در جستجوی باارزشترین و محکمترین سنگها واسه ساخت خونه‌هاشون بودند -خونه‌هایی پر از امید و آرزو- من توی باد مشغول جمع کردن خاکسترها بودم تا یه قصر خاکستری بسازم. 
و آخرش که چی، همه‌ی این قصرها پوشالی‌اند. 

Saturday, 12 July 2014

Matthias

یه بارم با علی رفتیم بالا کوه. بعد من نشستم رو فرمون چرخش با هم اومدیم پایین. باد می‌زد تو صورتمون. جاده پر سنگ، جاده پر شیب، چاده پر دست انداز. از رو هر دست انداز که رد شدیم انگار بود که چرخ پرت شه. من از یه ور بیفتم. علی از یه ور. چرخ از یه ور. و انگار من همینُ می‌خاستم. انگار می‌خواستم علی یه کم شلتر بگیره فرمونُ تا تو ست‌انداز بعد پرت شیم. یه بارم ماتیاس نشوندم ترک موتورش. موتورش خیلی بزرگه. ما بش می‌گیم ببر پنهان، اژدهای غران. رفتیم دوباره بالا کوه. اومدیم دوباره پایین. تو هر پیچی موتور به یه ور می‌خوابید انگار بود که چپه شه. باد می‌زد تو صورتمون. قبلترش زیر یه درخت، عشق بازی کرده بودیم. هوا انقدر تازه بود. علفها نم دار. آسمون آبی. ابرا سفید. صدای پرنده‌ها. چقدر زندگی بده. کسالت بار. متعفن. بعد ماتیاس خندید. بدون دلیل. بدون دلیل

بهار اومد، اُرلاندو رو برد

بعد یه کتاب خریدم - اُرلاندو - که بی بهونه اسمشُ بخونم. هی اسمشُ‌ زیر زبونم تکرار کنم. اُرلاندو خندید. اُرلاندو خسته شد، اُرلاندو خوابید، اُرلاندو شعر نوشت، اُرلاندو گریه کرد، اُرلاندو بوسید، اُرلاندو عاشق شد، اُرلاندو فراموش کرد، اُرلاندو رفت.