بعد اومد. من فک کردم عاشق اورلاندوام؟ من گفته بودم عاشق اورلاندوام؟ بعد اورلاندو آب شد. محو شد اصن. توگویی اصن وجود خارجی نداشته هیچوخت یا داشته ولی تو زندگی من نبوده هیچوخت. بعد بش گفتم برو گمشو. یا گفتم برو گورتُ گم کن و تمام مدتی که داشت سعی میکرد به یه بهونهای راضیم کنه من داشتم لحظه شماری میکردم گورشُ گم کنه تا بشینم زار زار گریه کنم. آره بشینم رو ـراکین چِرـم و زار زار گریه کنم و بدین سان بود که گورشُ گم کرد ـ
Sunday, 7 October 2012
Saturday, 25 August 2012
اند آی واندر ایف آی اِور کراس یُر مایند
بعد یه شب بود گرم بود. تنمون خیس. قاصدکا رو که باد میاورد میگرفتیم مث این چشم انتظارا. فوت میکردیم برا تو. اورلاندو تو راه میگرفتشون. شات میزدیم. هی میزدیم. اورلاندو میگف یه دور دیگه. بعد سوت میزد. بعد شاتا رو پر میکرد. دوباره میزدیم. میدونی میلان دایره است. از دایره های کوچیک تو مرکز شهر تا دایره های بزرگ تو حومه. تو دایره ی سوم بودیم. اتوبوساش خطی نیس که. دوریه. با یه دست پامُ گرفته بودم بالا با اون دست گوشمُ که اورلاندو ببینه مست نیستم بذاره برم. اورلاندو بوسم میکرد. دستشُ ول نمیکردم. ناخونامُ میکردم تو دستش. بعد اتوبوس هی دور زد. هی دور زد. کی بچه اشُ آورده بود تو اتوبوس نصفه شب؟ هی عر زد. هی عر زد. چون همه مست بودن و همه با بچه هه عر زدن. بعد راننده اتوبوس از من میپرسید خوبی و من وسط خیابون بودم. و صدا ترمز ماشین بود قبلش. بعد یکی گف میخای زنگ بزنی به کسی، کاری، خواهری، دوستی. من نمیفمیدم که. گف داشتی خودتُ میکشتی. مگه بلیز اورلاندو رو چنگ نزده بودم نگفته بودم نره. چون رفته بود. چون رو یه پا دستم به یه گوش ده ثانیه وایساده بودم. بش گفته بودم بغلم کنه. بوسم کرده بود. رفته بودم عقب. و اتوبوس هی دور زد و بچه هی عر زد. من به تو فک میکردم. من همش به تو فک میکردم
http://youtu.be/KlJy_Cb21Lw
http://youtu.be/KlJy_Cb21Lw
Sunday, 19 August 2012
Sunday, 24 June 2012
Thursday, 14 June 2012
بعد حیوونا چطوری رفتن بالا صنوبر تو برفا؟ من فَمیدم
بعد میرم میکونوس
به امید واهی یه ساحل نرم
اُ یه خورشید
که سایه ی گندایی که زدمُ محو کنهhttp://www.youtube.com/watch?v=EeiRe4Qp9Dw
Monday, 11 June 2012
Sunday, 3 June 2012
Thursday, 31 May 2012
دیگه اسم نمی برم این یه موردُ
بعد زنگم زد از آلمان. گف هیچکدوم مسجاش نمیرسیده. بعد اومدم خونه. خسته بودم. بعد زنگم زد اسکایپ. هی منُ نگا کرد. فک میکنی اصن حرف زد؟ همش نگام کرد. فقد نگام کرد. هی نگام کرد. هی نگام کرد. هی نگام کرد
so only hold me, hold me, and I'll return't you baby, I just need an evening, with someone nice to hide me
بعد با پویان که هستم انگار اینجام اُ همه چی خوبه اُ میدونم چی میخام چون فقد پویانُ میخام محکم بغلم کنه فشارم بده من هی من ناخونامُ بکنم تو بازواش. آخ پویان آخ
o all around a left buttockand all around a right
all around your every curve
I'm going to go tonight
but only hold me, hold me
all the city's on me
and all their wish to scold me
and lay their hands upon me
so only hold me, hold me
and I'll return't you baby
I just need an evening
with someone nice to hide me
http://www.youtube.com/watch?v=TWDgvrTjacs&feature=related
Thursday, 24 May 2012
Friday, 11 May 2012
اُ من از همه جا بی خبرم
قاصدکا نیستن چرا؟ به جاشون این کلافای سرگردان سردرگم سردرگریبان هستن
فقد که متاسفانه خبر نمیبرن اُ خبر نمیارن
اُ چشاش که کاسه ی خون بود
بعد یه مادری بود با پسرش، جنگیرُ یادته؟ فک کردی الکیه ولی نه، جنّ رفت
تو جلد پسره، اُ پسر نگو یه دست گل، بعد مادره جوون خوشگل، همه جوونیشُ
گذشت پا این بچه هیچ وضیت جالبی نبود اصن، شبا که پسره جنی میشدا همش
این مادر کنارش بود، بعدنا یه بار که جنه کمتر اذیت میکرد بچه رو برد تو
خیابون بگردونه یه روانی از پشت جفتشونُ زیر گرفت بچه قطع نخاع شد، مادر هیچیش نشد، موند با یه بچه مث قرص ماه کامل، که سرش کج بود رو بدن
فلجش هر دفعه هم جنّی میشد.
Saturday, 24 March 2012
لبخند بزن ولی
یا مثلن تو یه حباب گیر کنی هی حبابه بره این ور بره اونور همینطور تو هوا اُ نشکنه بعد تو هی بری اینور هی بری اونور هی دست و پا بزنی حبابه بشکنه اُ بازم نشکنه بعد هی باد بیاد هی آدما فوت کنن حبابه رو. همینطوری اصن. این دستاتم بچسبونی به دیوارهی حباب. بینیتُ حتا.
اُ هیچ کاری نکنم
بعد برم خونه. بشینم رو زمین. یه پتو پهن کنم. پارسا رو بخابونم کنارم. بعد پارسا هی دست و پا بزنه. هی بگه آغون آغون. بعد من هی نگاش کنم. هی نگاش کنم. هی نگاش کنم.
امانوئله
مثلن خیال میکنی اول هفته و آخر هفته فرق میکنه واسم یا چی نه میدونی کار ندارم که اُ خسته شدم از بس گشتم که. نه میدونی تا یه ماه بیشتر خونه ندارم اُ حتا دنبال خونه هم نمیگردم اُ حتا شروع نکردم وسیلهها رو جمع کنم چون به هر حال که پول ندارم یا میدونی جسی بالا سر تختش درست تو سقف یه پنجره داره که مطمئن باشه حتمن قبل خاب ستارهها و ماهُ ببینه و بعد بخابه یا میدونی موئه تو کامپیوترش سه تا فولدر عکس مشکوک به گی بودن با یه پسری داره بعد یه شال گردن صورتی داشت داد من گفت یادش باشم چون من یه شب که سرد بود یه شال گردن سیاه داشتم داده بودم بش که سردش نباشه همون شب که الیونم بود کونی هم بود و کونی هم نیست و کُنیئه ولی من دوست دارم بگم کونی و همون شب که کونی هر چی بوس و بغل و مهر و محبت و سایر مواردبین من و الیون بود و به آتش کشید و هر چی دود و خاکستر بودُ داد تو چشم من و بعدنا تو چشم الیون بعد میدنی موئه سه تا قلب گذاشته بود اینور و سه تا قلب گذاشته بود اونور و وسطش نوشته بود فردا چون فرداش داشت میرفت دوسدخترشُ ببینه و موئه مشکوک به گی بودنه و زیا به الیون میگه امانوئله چون فقد زیا الیونُ شناخت. نه من. نه الونا. نه کُنی. نه خودش. نه حتا ننهجونش. فقد زیا.
Tuesday, 21 February 2012
الیون بوسیدنی نیست
بعد میدونی الیون خابیده بود. من خابیده بودم. سرم رو سینهاش بود. لباس تنش نبود. دستاش دورم حلقه بود. بعد آدما اومدن. الیون گفت بریم. من گفتم نه. آدما هی حرف زدن. الیون باز گفت بریم. من نمیخاستم برم. من نمیخاستم آدما بیان. من میخاستم همشُ همه زندگیمُ اونجا بخابم. سرم رو سینهی الیون باشه. لباس تنش نباشه. دستاش دورم حلقه باشه. موهام فرفری باشه. زمان وایساده باشه
Monday, 30 January 2012
الیون
I wanna kill you first, with my own two hands*
Then I wanna hang myself, with my own two hands*
or if you like Jack Johnson version: http://youtu.be/yqMWS-wbuss
آخه دوسپسرش فقد همین یه کارُ واسش نکرده بود
بعد یادته همه فانتزی ویویمون این بود که وقتی داره جلو آینه مسواک میزنه،دوسپسرشم بیاد وایسه کنارش با هم مسواک بزنند
Wednesday, 25 January 2012
کارخاردار
یه بارم تو آزمایشگاه بودم فرمول نامرئی کردنُ کشف کردم. بعد هیچی دم دستم نبود روش امتحان کنم جز رزومه ام. دیگه منم در راه پیشرفت علم و دانش ریختمش رو رزومه ام. رزومه ام اینویزبل شد. بعد پادزهشُ نشد کشف کنم. همونطور اینویزیبل موند. دیگه اصن هر جا میدادمش واسه کار اینویزیبل بود. هیشکی هم بم زنگ نزد. همینطور بیکار موندم
Saturday, 21 January 2012
یه بارم بچه تر که بودم دویده بودم طرف ماه. ماه درست از وسط من رد شده بود. ماه کامل بود. بعد بزرگ شده بودم. بعد یه شب گفته بودم اگه یه بار دیگه بدوم طرف ماه، ماه ازم رد شه کوچیک شم شاید دوباره. بعد دویده بودم. در حد ران فارست ران دویده بودم. طوری دویده بودم که بعدنا ازم فیلم ساختن با بازی تام کروز. خب منم ترجیحم به جانی دپ بود. که بحث فرعی میشه. بحث اصلی اینه که من از خیابونا، کوچه ها، شهر ها، مزرعه ها، و همه دویده بودم. اما به ماه نرسیده بودم. تام کروز البته خیلی سختی نکشید چون یه تیکه فیلم میگرفتن ازش و بعد کات. بعد از روی ریل آهن که رد شدم، ماه جلوم بود صدای قطار پشتم. و ماه دست نیافتنی. بعد برگشتم. پریدم. یه صدایی شبیه صدای مامان، تو گوشم میگفت نه مریم نه. ولی پریدم جلوی قطار. چسبیدم به شیشه ی جلوی قطار. خونم پاشید رو شیشه. به سان پشه ای در میقات شده بودم. درد زیادی داشتم چون نمرده بودم. این صحنه ها اوج هنر تام کروز بود. چون باید این دردُ بازی میکرد. در حدی بود که یکی دو سطل آب روش ریختن به نشونه ی عرق. بعد لوکوموتیوران که جزو سکسی ترین کلمه های دنیا در کنار آسمانخراشه، پای منُ گرفته بود، کشیده بود، از شیشه ی بغل انداخته بود تو. و درد تموم شده بود. چون گمونم از گردن قطع نخاع شده بودم و از اینجا به بعد تام کروز باید نقش افلیجُ بازی میکرد. بعد میدونی منُ گزاشتن تا ابد تو یه واگنا کنار توالت همونطور فلج باقی بمونم.
Saturday, 7 January 2012
حکم باید گشنیز باشه اصن
تار بزنم یا یکی واسم تار بزنه. دشتی لا بزنه. هی از سیبمل
بره سیکرن. دوباره برگرده سیبمل. من پشت پنجره باشم. پاییز اونطرف پنجره باشه.
برگها زرد زرد باشن. یا دریا باشه. من برم توش شنا کنم. دریا آبی باشه. آبهای آبی
بپاشن تو صورتم. یا بشینم همون پشت پنجره غزلیات سعدی رو همه رو به نستعلیق
بنویسم. دونه به دونه. رو کاغذهای حاشیهدار. با حاشیههایی از گل و شراب و
معشوقههای سعدی. یا برم سرآشپز شم تو یه رستوران. پشت پنجره هی غذا بپزم. تو
همه غذاهام گشنیز بریزم. گشنیز در زندگی خیلی مهمه. اندازهی پنجرهها حتا.
Wednesday, 4 January 2012
حالا هی تو بگو آمستردام
یه بارم نود و سه سالم بود، نشسته بودم رو صندلی چرخدارم واسه پسرم تای شالگردن میباقتم، چون فقط بلدم شالگردن ببافم. بعد تای زنگم زد گفت میاد خونه، پاشدم براش گوشت بپزم. چون تای فقط گوشت دوست داره. نه مرغ، نه ماهی، نه عدس، نه لوبیا، نه بادمجون، ولی کدو چرا. گوشت قرمز چرا. تهدیگ سیبزمینی چرا. بعد تای پسرم چون دوردونه است، عزیز خونه است، همه تهدیگهای سیبزمینیُ دادم خودش بخوره. بعد نشستم قربونصدقهی چشمهای بادومی، پستهای، مغز فندوقی، مغز گردویی، نخودچی، کیشمیشی و بله آجیلی، قربونصدقهی چشمهای آجیلیش رفتم و بش گفتم بگه آمستردام، چون پسرم تای، بیست و نه ساله، نمیتونه بگه آمستردام. به جاش سالسا و باچاتا و مرنگه رو از کلمبیاییها بهتر میرقصه.
Wednesday, 28 December 2011
گا
فک کردم گا یه بار شیون یه بار. فک کردم به گا میرم تموم میشه. تموم نشد. گا یه بار شیون یه بار نیس. گا همیشه هست. آهسته و پیوسته هست. ریز ریز. گاهی نامحسوس. گاهی زیر پوستی. ولی همیشه. همه جا
Monday, 26 December 2011
دارم عبور میکنم
میدونی رفتیم بیرون یه صفی بود طویل اندازه طویله. حوصله نکردیم رفتیم قهوه خوردیم. من نخوردم. من از گشنگی داشتم می مردم. دلم غذا میخاس بخورم. دلم میخاس یه چیزی بخورم شور شور با آبجو. نه قهوه با کیک مثلن. ولی نق نزدم. به جاش پاچه گرفتم. بعد اومدم اینترنت نبود. بعد رفتم بالا پیش یه بچا سیب زمینی آبپز خوردم. بعد اومدم هی ایمیلمُ چک کردم. هی ایمیلای بیجوابی که فرستاده بودمُ نگا کردم. ولی گریه نکردم. دیگه بزرگ شدم. بعد یکی از عاشقای قدیمی زنگم زد و من همه ناراحتیمُ سر اون خالی کردم. بعد قبل خاب با صدای بلند و رسا چن دفه گفتم گه خوردم. بعد رفتم سر یخچال گوشت بود خام خام خوردم. و من گوشت دوست ندارم. بعد دوباره برگشتم تو تخت و گفتم گه خوردم. باید عبور کنم. بعد رفتم یه کیک بود پر کیش میش و پوسته پرتقال. بعد همون کیک موند بدون کیشمیش و بدون پوست پرتقال. بعد دوباره برگشتم تو تختم. چن تا غلت زدم. از راست به چپ. و از چپ به راست. با هر غلت گفتم عجب گهی خوردم. دارم عبور میکنم.
Monday, 19 December 2011
سروش
بلند شدم بروم. باید میرفتم. مامان گفته بود بروم. من برای مامان رفتم. نه برای خدا. نه برای امامُ سسین. نگفت نرو. نگفت دیرتر برو. نیامد ایستگاه بدرقه. نیامد دم در حتا. چشمش را باز نکرد. بوسم نکرد. نگفت خداحافظ. من رفتم. من دیگر برنگشتم.
Friday, 16 December 2011
قطار سریعُسیر منُ بدین، بپرم جلوش
قطار برا سوار شدن نیس که. برا بارکشی هم نیس. به خصوص قطارا سریعُ سیر. قطار برا اینه که آدم بپره جلوش وختی باسرعت داره رد میشه. متسفانه فرهنگ سازی نشده. از قطارا درست استفاده نمیشه که. باید همین خود من پیشقدم شم با این که خیلی میترسم ولی جونمُ باید در راه پیشرفت فرهنگ بشریت و سایر موارد بدم.
و من چشام همش خیسن
یه بارم مارکو سرش شولوغ بود، نرسید زنگ بزنه لورا. لورا عصبانی شد، زمینُ و آسمونُ به هم دوخت. در واقه آسمونُ به زمین دوخت. تنگ تنگ. سفت سفت. انقد که آسمون چسبید به زمین. بعد من و خودش و مارکو زیر آسمون که له شدیم، مارکو تازه متوجه شد، زنگش زد، کلی نازشُ کشید تا قبول کنه بشکافه آسمونُ از زمین. من ولی خیلی له شدم. همین دست مارکو هنوز دوخته مونده به دست لورا. چون همین جوری که داشت میدوخت سوزن از دست خودش و مارکو رد شد، بعدم دیگه شکافته نشد. من ولی هنوز له ام. یه تیکه ابرم چسبیده به چشام. چشام همش خیسن
Tuesday, 13 December 2011
و چرا هیچچیزعوض نمیشود
حوصلهام سر رفت. یه لیوان شراب ریخت رو شروارم. شروار دوس دارم بگم نه شلوار. خستم مث سگ و حمالم مث الاغ و اتاقم کثیفه مث خوکدونی. و کار پیدا نمیکنم که نمیکنم که نمیکنم. چرا هیچی عوض نمیشه؟
جانلو
لورا جانلو واسم پسندیده. خود جانلو هم منُ پسندیده. فقط پسندیده. من؟ من خری هستم در بند جاکشی. جانلو در عوض اهل سیچیلیاست. جانلو خجالتیه. جانلو کاتولیک متعصبه. جانلو زیادی خوبه. جانلو مواظب من خاهد بود. جانلو هر جا نشستم بعد پاشدم، نگاه میکنه چیزی جا نذاشته باشم. جانلو بغلم میکنه. جانلو هرروز زنگم میزنه با این که میره سرکار و سرش شلوغه هر روز بم زنگ میزنه. جانلو میزاره با موهاش بازی کنم. جانلو مجبورم نمیکنه ظرفای کفک زدهی تو دششوییشُ بشورم. جانلو خودش واسم غذا میپزه. جانلو خوبه. جانلو مواظبمه. جانلو عزیزه. جانلو دعوام نمیکنه انقد بینظمم. این جاکش هیچی نیست. گوز یا عن هم نیست. حتا جاکش هم نیست. یه هیچی کثیفه. کثیف کثیف. . چون کثیفه. کونشُ میزاره رو کاسه توالتی که کثیفه و منُ هم مجبور میکنه کونمُ بزارم روی همون کاسه توالتی که کثیفه. من نمیزارم. من خودم یکی از کسایی بودم که رو اون کاسه توالت عق زدم و شاشیدم. خیلیای دیگم بودن که روش ریدن. شاشیدن. جانلو اینطوری نیس. کاسه توالت جانلو تمیزه. من خودم داوطلباه کونمُ میزارم روش. جانلو هم کونشُ میزاره. من میخام هر روز صبح که پا شدم کونمُ بزارم رو کاسه توالت جانلو. هر روز صبح با خیال راحت برینم تو این زندگی کیری کیری کیری
Monday, 5 December 2011
مارکو به جایش فلسفه و خودآموز زبان انگلیسی خانده است.
بعد برمیگردم خانه. خسته. خسته که میشوم چشمهایم را میمالم. هی میمالم. هی میمالم. بعد سرخ میشوند. بعد مژهها میریزند. بعد اشکم سرازیر میشود. بعد تخم چشمهام میافتند بیرون. آویزان میشوند به یک لایه عصب. هی تاب میخورند. با فرمول حرکت آونگی تاب میخورند. اگر یادت باشد فرمول حرکت آونگی پی داشت در فرمولش. من بقیهاش را یادم نیست. فقط پی را یادم است. مارکو هم یادش نیست. مارکو در حقیقت اصلن اینها را نخانده که یادش باشد.
جولیو
جولیو انگشت فاک دست راستش شکسته بود. جولیو قبلتر فوتبال آمریکایی بازی کرده بود و انگشتش همانجا شکسته بود. بعد یک آتل گذاشته بود کنارش. انگشتش سیخ شده بود. به این ترتیب به همه بدون نیاز به دلیل خاصی فاک داده بود. بیدرسر. بعدن هم که خوب شده بود، آتل را برنداشته بود. دائمالفاک شده بود. سر کلاس به استاد فاک داده بود. رفته بود خرید و به فروشنده فاک داده بود. بعد رفته بود سر کار و به رئیس فاک داده بود. کارش مسئول تامین نیروی انسانی بود. بعد هی کاندیداها آمده بودند و رفته بودند و هی به تکتکشان فاک داده بود . هیچکس دلخور نشده بود. هیچکس نگفته بود چرا. به من هم فاک داده بود. من هم نگفته بودم چرا. به گابری هم. به مارکو هم. آنها هم گفتهبودند چرا.
Saturday, 3 December 2011
مارکو
مارکو موهایش قرمز بود. قدش بلند بود. مارکو بین جولیو و جانلو مینشست. مارکو بیشتر از هر کسی در معرض فاکهای جولیو بود. مارکو میتوانست دوستپسر من باشد الان. ولی نیست. چون صورتش ککمک ندارد. چون به من علاقه ندارد. به جایش به غذا علاقه دارد. هی غذا میخورد. وسط کلاس توک میخورد. توک همان بیسکوییت ترد است. همان پادشاه بیسکوییتهاست. توک بهترین بیسکوییت این دنیاست و آن دنیاست. بعدهم با اختلاف زیاد ساقهطلایی و ویفر که تازه فقط به کار این دنیا میآیند، نه آن دنیا. بعد مارکو دو تا ساندویچ کالبس ناهار میخورد. بعد دسر نان و نوتلا میخورد. بعد عصر هی شکلات میخورد. مارکو هربار میخورد، گابری نگاهش میکند که مارکو تارفش بزند مارکو فقط گاهی تارف میزند. من هر وقت توک میخورد نگاهش میکنم تارفم بزند. مارکو همیشه توک را تارف میزند. ولی نان و نوتلا را هیچوقت تارف نمیزند. مارکو به اهمیت بیسکوییت توک واقف نیست. من اگر بودم برعکس عمل میکردم.
شایدم نرم کومو
میدونی کومو گره خورده به دلتنگی و دلخوری و دلسوختگی و دلزدگی و دلآزاری و دلدرد بی درمون و هر چی مربوط به دله.
گمونم الان پرندهها دارن بالا سیوسه پل دسته جمعی میرقصن
و من میرم کومو
Monday, 7 November 2011
بلگراد
بعد اشکهایم را پاک کردم، صدایم را صاف کردم، زنگ زدم به مامان. آن شبی که فردایش قرار بود بروم سفارت صربستان. قرار است در بلگراد بمیرم. مامان گفت هیچ خبری نیست. گفت کسی نمیآید، کسی نمیرود. مامان دوست دارد خانهاش همیشه شلوغ باشد. دوست دارد ببیند دخترهایش ازدواج کردهاند. دوست دارد دامادها سربه سرش بگذازند. نوهها باش بازی کنند. دستهجمعی برویم چالوس. هی بخندیم. هی بخندیم. صبح زود همه را صدا بزند برای نماز. هی حرص بخورد کسی بیدار نمیشود. برود پیادهروی با من. بله با من. هی نصیحتم کند. برویم ماهی تازه، نان تازه بخریم. هی دستور طبخ ماهی به انواع روشها اختراع کند. مرغ را به روش نیکاراگویهای بپزد. ترشی بیندازد. مربا درست کند. برود سبزی خوردن بخرد گشنیزش مال من. جعفریش مال نرگس. ریحانش مال بابا. پیازچه مال فاطی (؟)،تربچه مال فری. بشینیم سر سفره همه با هم. از موردهای عجیب و غریب بیماران اورژانس حرف بزند. هی از اصطلاحات پزشکی استفاده کند و هی همه بپرسند خب این یعنی چی. حقیقت اما این است که هیچکس نیست. خانواده جمع نیست. اصلن خانواده نیست. شاید باید بلگراد را عقب بیندازم. شاید مامان را ببرم بلگراد. با هم بمیریم
Friday, 21 October 2011
PUT ME ON THE TRAIN, SEND ME BACK TO MY HOME*
بعد مرد اومد، برگه آزمایشُ آتیش زد. بعد باد اومد، خاکسترا رو برد. بعد اُق اومد، پلّهها رو کثیف کرد. بعد بارون اومد، زمینُ شست. بعد سیگار تموم شد. بعد سرد شد. بعد درد شد. بعد میلان کش اومد، از مزرعهها رد شد. بعد شب اومد. بعد غم اومد. بعد مرد خونه نیومد
Sunday, 16 October 2011
من معشوقهی حافظ
یک شب هم معشوقهی حافظ بودم. هی که عشقبازی میکرد، هی که غزل میخاند، هی که من یاد سعدی میافتادم. هی که میگفتم اُه چه رند. (رند را در مدرسه یاد گرفته بودم. گفته بودند رند است حافظ!) هی که میبوسیدمش. هی که میگفتم رند خودم. رندوی من! رندولی من! هی که میگفتم سعدی با آن همه شیرینسخنی، اینچنین رند نبود! اُه یِس. حافظ هی که مرا تنگ در آغوش میکشید در گوشم میگفت می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر. بله. اصلن این را همان شب برای من سرود. همان موقه که من پای سعدی را وسط کشیدم. برای خود من. رند عزیزم. رند عزیز غیرتی حسود خودم. هی که میخاند درگوشم، هی که من مست، من عاشق. من سربه بیابان. من معشوقهی حافظ
پینوشت: من معشوقهی سعدی هم بودم، تعریف از خود نباشه
ایتز کامپلیکیتد
این عطر خوشبو است. این آهنگ شاهکار است. این پشه بد است. من را میگاید. عاشقم است. از کون میگایتم. نمیگزارد بخابم که. فقط فکر گایش است. کاش بمیرد لطفن. با عشق یکطرفهاش بمیرد لطفن. من از خداوند خیلی طلب مرگش را دارم لطفن. پشه از من سیری ندارد. رابطهمان ایتز کامپلیکتد است. نه، رابطهمان ایتز کامپلیکتد نیست. بلکه با دست زده روی شانهی ایتز کامپلیکیتد و بهش گفته زکّی. رابطهمان لنگ در هواست. نمیبینمش حتا. فقط گاهی در گوشم حرف میزند. که مثلن مرا هورنی کند. هی میگوید هیچکس بهتر از او نمیگاید مرا. هی میگویم خُبالا. کجایش را دیدهای. عطر زدهام برایش. عطر به این خوبی. اول بو نداشت. تازه بویش هوا شده. دلم وا شده. دلم با آهنگ میخاند
Friday, 7 October 2011
*درد اومد... داد اومد
یه جاشم میگه درد اومد (ای داد ای یار من) داد اومد (ای داد ای یار من) و من همچنان که خابیدم میمیرم و نمیدونم *خاننده کیه که بنویسم
سارایوو
میشناختمش. میدانستم لفتش میدهد. رفته بودم گواهی گم شدن گواهی گم شدن کارت شناساییم را بگیرم. این خیلی مسخره است. خیلی. من مشتی از آهنگهای غمگین از سلکشن فاطی را با مشتی از آهنگ های غمگینتر از سلکشن خودم ترکیب کرده بودم و گوش میدادم. گاهی به حامد فکر می کردم. گاهی به یاد الخو میافتادم. به این دلخوشی که اگر من به آنها الان فکر میکنم، آنها هم الان به من فکر میکنند. بعد آهنگی در گوشم میگفت سارایوو. و من میگفتم عجب اسمی سارایوو. با تشدید روی ی. بروم سارایوو. کون لق بروژ. بی حامد. بی الخو. بی لادی. بی هیچکس. تنها. همینطور بروم. بی جا. بی مکان. بی پول. بی کولهپشتی. آدل گوش بدهم. یا همین سارایوو. یا موبی. یاد رپِری که میگفت آی اَم بلک بیفتم. بعد شب بشود. سرد بشود. من بی جا. من بی مکان. من گشنه. من دنبال اتاق. من دنبال پل. من دنبال زیر پل. از جایی به بعد هیچی مهم نیست. میدانستم که لفتش میدهد. میدانستم که مسخره است. میدانستم الان که به حامد یا الخو فکر میکنم، آنها ندارند به من فکر میکنند. میدانستم اینجا از همانجا به بعد است
Saturday, 1 October 2011
من همچنان دنبال کلیدم میگردم
نینیمون با لباس راهراه
یه روزم که از این سر میلان به اون سر میلان با چمدونامون در
حرکت بودیم و میخاستیم سروخت به قطار برسیم و سر وخت بریم پست و سروخت بریم بانک
و بلیت بخریم برا ایران و کارت شناسایی گمشدمونُ نوسازی کنیم و سر وخت برسیم تولد
نیکلاس و اون وسط یه ساعت مَطل خانم دخترخالهی دوست سینا پویان بشیم، احساس کردیم این
لباس راهراه پسندیده ما رو و بمون زیرچشی نگا میکنه. رفتیم واسه نینی مون خریدیمش،
بپوشنش. با یه دونه از این دستا تپلشون که سوراخ داره، جغجغه تکون بدن و اون یکی
دستشون تو دست ما باشه و آب دهنشون از گوشهی لبخند ملیحشون آویزون باشه. موهاشون
کمپشت، چشاشون پر آب. سفیدی چشاشون آبی. کونشون باد کرده از لاستیکی. پاهاشون
تپلو. به قول فاطی واشا خدااااااااا
و ما این چمدونمونُ و این ساکمونُ هی کشیدیم
و ما این چمدونمونُ و این ساکمونُ هی کشیدیم. هی کشیدیم. هی کشیدیم. هی کشیدیم. روشون خابیدیم. باشون
آبجو خوردیم. بردیمشون تولد نیکلاس. باشون واسه بچه تو شکم نرگس لباس راه راه
خریدیم. لگدشون زدیم. فحششون دادیم. باشون مترو سوار شدیم از پلهها بالا پایینشون
بردیم. کمرمونو شکستیم. بردیمشون دانشگاه، باشون درس خوندیم. کوچههای میلانو
باشون زیرورو کردیم. بردیمشون رستوران باشون غذا خوردیم. سوار قطارشون کردیم. بردیمشون سوپرمارکت
سالامی براشون خریدیم. باشون گریه کردیم. ولی نخندیدیم. باشون زندگی کردیم. باشون
پیر شدیم.
Sunday, 18 September 2011
عنوان ندارد
یک صندلی بود. مینشستیم روش. میگفتیم گردن. یک حلقهی نارنجی میانداختند گردنمان. میمردیم. راههای دیگری هم بود. برای مردن. این از همه سادهتر. شادتر. بهخاطر رنگ نارنجی. رفتیم آنجا با دوست و دوستدختر دوست. نشستم روی صندلی. گفتم گردن. حلقهی نارنجی دور گردنم. مُردم. ایستادم کنار. دوستدختر دوست نشست. گفت گردن. حلقهی نارنجی دور گردن. مُرد. آمد ایستاد کنار من. دوست ننشست. ترسید. دوستدختر گریه کرد. رنج و غمی بود که مرگ پایانش نبود.
Sunday, 4 September 2011
غریبه آشنا
بم گف اگه خاستم حرف بزنم اون هس. من گفتم با اون حرف نمیزنم. از دوسدختر پرسید. من گفتم از دوسدختر هیچی بش نمیگم. گف نریزم تو خودم. گفتم نگران نباشه چون غریبهها هستن که باشون حرف بزنم. گف این که فایده نداره. لورا داره با خوزه حرف میزنه. من بش گفتم زنگ بزنه با مارکو حرف بزنه. گوش نمیده. میگه خوزه رو می خاد. حالا وختی با خوزه بود هر پارتی میرفت آویزون یکی میشد و بوس و دل و قلوه و این که از خوزه بدش میاد و خوزه کل زندگیشُ تباه کرده و حالا که مارکو رو پیدا کرده که مث این شاهزادههان که با اسب سفید میان تا بمون ثابت بشه اینا فقط تو فیلما نیسسن دوباره یاد خوزه کرده. اصنشم مهم نیس. چون این بحث جانبیه و اصن به من چه مربوطه لورا چی کار میکنه. میخاس بدونه چی بین من و دوس دختر بوده. من میدونم. از سر فضولی محض نبوده که گفته باش حرف بزنم. واسه خاطر دلسوزی هم بوده چون قلب رئوفی داره. ولی من حتا به حامدم از اینا چیزی نگفتم. به جاش به پائولو چرا. به لاکسی چرا. به کِلی چرا. به خیلیای دیگه که حتا اسمشون یادم نمیاد هم چرا. چون غریبه دل واسم نمیسوزونه. و من نمی خام هیشکی واسم دل بسوزونه
Thursday, 1 September 2011
پول احتیاج دارم
بابا میپرسید وضع پولیام چطور است. من بحث را عوض کردم. همیشه همینطور است. همیشه می پرسد. همیشه من بحث را عوض میکنم. واقعیت این است که شدیدن پوللازمم. و واقعیت این است که نمیخاهم بابا پولم بدهد و واقعیت این است که بدجوری دنبال کار میگردم و هیچکاری برای من نیست. یعنی باید باشد ولی نیست. چون من درسم خوب است و دانشگاهم خوب است و معدلم خوب است و زبانهای زیادی بلدم و به هر کاری راضی میشوم و باز هم کاری نیست. ومن دلتنگم. امروز در فروشگاهی لباسهای کوچک زمستانی بود. من نگاه کردم و یاد بچهی نرگس افتادم که قرار است به دنیا بیاید و پولی نداشتم برایش بخرم. دنیا خیلی کثیف است. خیلی. دنیا برای پولدارها ساخته شده. من از این بیرون تماشا میکنمشان. من فقط یک کار میخاهم. همین که خرج خانه ام درآید کافیاست. بابا نباید بفهمد. هیچکس نباید بفهمد.
WHY DOES MY HEART FEEL SO BAD*
روی صندلیهای فرودگاه که نشسته بودیم و گریهمان تمامی نداشت، والا ایمیل زد بهمان. گفت برنمیگردد کومو. گفت همانجا ایسلند می ماند. ما غمگینتر شدیم. شب قبلش بغل یک رَپِر لاغرو که لباسهای گشادی پوشیده بود، کپه مرگ خودمان را زمین گذاشته بودیم. با موهای درِدلاک شدهاش هی بازی کرده بودیم. پرسیدهبودیم از کجاست؟ گفته بود: آی اَم بلَک. ما گفته بودیم از زمینیم. بعد کرده بود ما را. ما درد کشیده بودیم. درد زیاد. درد زیاد. توی گوشمان رپ خاندهبود. رپ خوب. رپ ناناِستاپ. ما خیالمان رفتهبود پیش پائولو. پائولو غیرتی شده بود. دستمان را کشیدهبود. نگذاشتهبود با دیگری برقصیم. ما لحظهای، زمانی، ثانیهای چشممان یه چشمهایش افتاده بود. برقی، نوری، چیزی بود که لرزانده بود ما را. ما را می کشید. مثل همان شب که رپر میکشیدمان. بعد دومنیکو میآمد. رپر میگفت: شی ایز تو هات فور یو. و دومنیکو نیامده بود. دومنیکو خجالتی بود. سرش پایین بود. غم میفهمید. ما خاسته بودیم که بیاید. و نیامده بود. ما دوستش داشته بودیم چون شکل متّئو بود. چون متّئو خجالتی بود. چون متّئو غمگین بود. چون متّئو را دوست داشته بودیم. چون متّئو ولمان کردهبود. رپِر میگفت از زمین نیستی. از خدایی. میگفتیم خدا مدتهاست دوستمان ندارد. موبی* گوش دادهبودیم. خسته بودیم. تنهامان خیس عرق. خابمان بردهبود. خاب دیده بودیم. خاب فرار. خاب مرگ.
*http://www.youtube.com/watch?v=qT6XCvDUUsU&ob=av3n
*http://www.youtube.com/watch?v=qT6XCvDUUsU&ob=av3n
Monday, 22 August 2011
(سلام اصغر (پیرامون سابجکت تخمیکلیشهای، آنگاه که چیز دیگری به ذهنت نمیرسد
اوه اصغرم سلام. لانگ تایم نُ سی. کامپیوتر گرفتی آیا؟ دلم تنگ شده بود. رو به فراموشی. دوستای خوبُ نباید فرموش کرد. من یه عالمه حرف دارم که دلم میخاد به تو بگم فقط. تا تو احساس کنی که اسپِشال هستی. و هستی
فاطیمون این کارتپستالُ با این مضمون که "قیافا را حال کونینننن :))))))" امروز واسم فرستاد. من چندین دقیقه بیوقفه میخندیدم از همین قیافا. فردا میرم بوداپست. کنار دانوپ. اصلش دو تا شهر بوده بودا و پست. وضیفهی من پیدا کردن کلابها و بارها و رستورانهای با غذاهای سنتی ولی نه گرونه. از جنوا که برمی گشتم تو ایستگاه قطار رفتم کتابفروشی. یکی ازاین گایدهای بوداپستُ باز کردم. نقشهی آخرشُ کندم گذاشتم زیر بلیزم. بعد باز نگاه کردم. کتاب راهنمای بروژ کنار بوداپست بود. دلبری میکرد. میگفت من که انقد خشگلم دلت میاد نبینی منُ؟ و نه. دلم نمیومد. نقشهی بروژُ هم کندم. زیر بلیزم گذاشتم. اومدم بیرون. گفتم خوب کاری کردم. باید برم بروژ. باید استاتوس بذارم این بروژ. نه فقط فیسبوک. همهی شبکههای اجتماعی که عضوم. حتا شده میرم اونایی که عضو نیسسم هم عضو میشم تا این استاتوسُ بذارم. آهنگ این بروژ هم ضمیمه کنم. نقشهی بوداپست الان کنارمه. تنها چیزی که روش علامت زدم جای هاستلمونه. هی به من میگه دو دیقه دیگه خابت میگیره. و من وقعی نمینهم. زنگ زدم از خونه خدافزی کنم. بشون بگم این چن وخت آنلاین نیسسم نگران نشن. فلواقه کسی نگران نمیشه. این منم که خودمُ تحویل میگیرم. گاهی مامان فقط. بعد فری عکسای خاسسگاری فاطیُ فرستاد برام. بله. دوس پسر فاطی رفته خاسسگاری فاطی. و فاطی یه سال از من کوچیکتره. من وقعی نمینهم. فاطی ولی گفته باید وقع بنهم. چون فاطی نمیخاد الان عروسی کنه. و نمی خاد دوسپسرُ از دست بده. فاطی یه کتُ دامن خشگل سورمهای پوشیده بود. من بیشتر به این فکر میکردم که کاشکی منم از این کتُ دامنا داشتم که اگه یه روزی کار پیدا کنم بپوشمش. بعد فری یه سری عکس از خودش و فاطی فرستاد که با فوتوشاپ ادیتشون کرده بود. فری و فاطی هر دو عکاسن. مث من از این دوربینای سونی ساده ندارن که. کانون ای اُ اس(؟) یا دی ۴۰۰ (؟) و چیزایی تو این مایهها دارن که من زیاد متوجه نیسسم. عکساشونُ با فوتوشاپ ادیت می کنن. نه با آیفوتو و پیکاسا. گاهی دوربیناشونُ میدن دست من. که منم عکسی گرفته باشم. نه که بخان فرصتُ در اختیار من بذارن. در اصل می خان فرصتُ در اختیار خودشون بذارن که تو عکس باشن. من در اون لحظهها احساس میکنم وظیفهی پیامبری بم محول شده. هی این لنز دوربینُ می چرخونم. فُکوسشُ عوض می کنم. کادربندی میکنم. میشینم. پا میشم. دست آخر جفتشون بم سرکوفت میزنن. میگن چرا سوژه وسط کادره. سوژه باید کنار کادر باشه. چرا نورش بده. چرا تار شده. چرا اون برگ درخت در اون لحظه در زاویهی ایکس نسبت به آجر هشتادُ هفتم از سمت چپ قرار داره. و هزار سرکوفت دیگه. بعد من به همین دوربین سادهی خودم پناه میبرم. دورببنم میدونه خاطرش برام عزیزه. که اگه نبود تا حالا هزار بار گم شده بود. گم و گور. نقشهی بوداپست با شنیدن گم و گور در همین لحظه میپرسه: پس علامت نمی زنی؟ گم و گور میشوی که. (با همین لحن کتابی. آخر نقشه است و تمام عمرش را در کتاب سپری کرده. نمیتواند عامیانه صحبت کند. باعث شده من هم لحنم کتابی شود.) فلواقه نقشه جان باید بگویم برنامهام همین است. باید گم و گور شوم .حتا شده برای دقیقههای کوتاه. نیازیست که مدتیست که در من آمیخته. دبروز دستم کشید به دیوار. خودش که نکشید. خودم کشیدم. دستم مدتیست درد می کند. آن درد را با این کشیدن به دیوار خاموش میکنم. بعد خونش را میخورم. درضمن خونآشام هم نیستم. فقط دستمال همیشه همراهم نیست. دیروز خونم مزهی گم و گوری میداد. به زبانی حالیم کرد که وقت گم و گور شدن است. کنار دانوپ جای خوبی باید باشد
خدافز
MARYAM TEHRANi
Saturday, 20 August 2011
HOME, BITTER HOME
باید بروم خانه. بنشینم ور دل مامان که روزنامه میخاند و بابا که محو بیبیسی شده است و فری که وبگردی میکند و فاطی که با کاوه حرف میزند و نرگس که جدول حل میکند و بلبلم که بتمن بازی میکند و هی غر بزنم چرا من که بعد کلی آمدهام برایم برنامه شاد و مفرح درنظر نگرفته اند و غذاهای خوشمزه درست نکرده اند و هزار بهانهی دیگر. با همهی این وجودها باید بروم خانه!
ناز و آواز
قناری بود خب. قناری سفید. ناز داشته بود. انتظاراتی داشته بود. همینطوری نبود که لب به آواز بگشاید. ما میرفتیم غذای پرندهها را بدهیم، اول باید غذای او را میدادیم. زرده تخممرغ و گشنیز هم همیشه باید میبوده. کم می گذاشتیم یا به بقیه زودتر رسیدگی میکردیم، آواز نمیخاند که. بعد آواز که میخاند ما مست میشدیم. از خودمان بی خود میشدیم. همینطور خشکمان میزد سر جامان. میترسیدیم کوچکترین حرکتی کنیم و نخاند دیگر. دم بهار میبردیمشان همه را توی حیاط. هی میگفتیمشان زیاد سر و صدا نکنند، آواز نخانند، گربه که بیحیاست، پیدا نشودش. گوش نمیکردند که. یک کاسه آب میگذاشتیم تو قفسهاشان. خودمان شلنگ را برمیداشتیم انگشتمان را میگرفتیم سرش، مثل فواره روی گلها و ریحانها آب میپاشیدیم. بعد فشار آب را زیاد میکردیم نوک درخت خرمالو را هدف میگرفتیم. آبها همه میپاشید روی خودمان. هی خودمان جیغ میزدیم. باعث میشدیم پسر همسایه هی سرک بکشد. بعد پرندهها آببازیشان را که میکردند، یکی یکی درشان میآوردیم، ناخنشان را میگرفتیم. قناری سفید بعدن دستور میداد برایش مانیکور کنیم. از بس که با کلاس بود. بعد فرنچ میکردیم برایش. بعد میرفتیم سراغ مرغعشقها. همیشه لاک آبی میخاستند که با پرهاشان ست شود. هی میگفتیم محض تنوع گاهی یک رنگ دیگر، هی میگفتند مگر ما مثل این طوطیها دهاتیایم؟ طوطیها ولی میگفتند هر ناخن، یک رنگ. پدرمان درمیآمد که. از بس که نوک هم میزدند. جیغ هم میکشیدند. هی میگفتیم گربه که بیحیاست میآید. تازه قناریها مست از بهار شروع میکردند به آواز و ساز. بعد میگفتیم فکر خودتان نیستید فکر این ماهیقرمزهای توی حوض باشید که زبان بسته اند و به فکر نبودند که. گوش نمیدادند که. تازه مسخره می کردند. میگفتند زُمبسته. به جای زبانبسته. بعد رفتیم یک روز دست به آب. همانجا توی حیات. منظور حیاط. گفتیم بشاشیم. دو دقیقه که بیشتر نیست. گفتیمشان ساکت باشند. گفتند باوشه. یکیشان هم خوشمزگی کرد گفت اجازه، انگشت من درازه. گفتیم اینها قدیمی شده. گفتیم بروند مزههای جدید یاد بگیرند. رفتیم دست به آب. صداشان رفت به هوا. یکهو ولی ساکت شدند. ما هول شدیم. چون میدانستیم حرف گوشکن نیستند که. آمدیم بیرون. تنبانمان را هم درست نکشیده بودیم بالا. گربه که بیحیا بود و خوشسلیقه هم بود، رفته بود سراغ قفس قناری سفید. زده بود یکوری کرده بود. قناریمان یکگوشه سنگکوب کرده بود. همه بدنش لرز گرفته بود. آب و دانهها همه یکوری. بعد رفته بود سراغ مرغ عشقها. آنها هم که سنگ کوب. خشکشان زده بود سر جاشان. گربه که بیحیا بود، دمب یکیشان که از قفس بیرون زده بود را کنده بود خورده بود. ما بهت زده. تنبان پایین. توانایی نداشتیم قدم از قدم برداریم که. گربه که بیحیا بود همچنان وسط قفسها مشغول لنباندن دمب مرغ عشقمان. زل زده تو چشممان. ما یک لحظه قدرتمان را جمع کرده بودیم دویده بودیم طرف قفسها، داد زده بودیم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! درست مثل توی فیلمها. گربه که بیحیا بود، دمبش را نگذاشته بود کولش و خرامان خرامان رفته بود. حتا انگشت وسطش را هم نشانمان داده بود. ما اشکهامان سرازیر، هی به بچههامان دلداری دادهبودیم. بغلشان کرده بودیم. نازشان کرده بودیم. بچههامان تا یک هفته هیچکدام لب به آب و غذا نردهبودند که. هیچ صدایی هم در نیامده بود ازشان که. دمب مرغعشقمان را گرفتهبودیم باندپیچی کرده بودیم. هی ناز همهشان را کشیدهبودیم. هی جک گفتهبودیم. فیلم گذاشته بودیم. آهنگ گذاشتهبودیم. کمکم که یادشان رفته بود. دوباره شروع کردهبودند به آواز و سرُ صدا. قناری سفیدمان اما دیگر هیچ وفت آواز نخاند که نخاند که نخاند.
Subscribe to:
Posts (Atom)













